|
حقیقتِ بودن
|
امروز بیشتر از همه دلم به حال بیمارانی که چشم انتظار یک ملاقاتکننده بودند سوخت!
اینکه دور بعضی تختها و بیمارها یک اتوبوس خویش و قوم باشه اما کنار یک تخت دیگه فقط بیمار دراز کشیده باشه و چشم انتظار آمدن یک آشنا یا دوستی قدیمی!!
دارم نگاهت میکنم که چطور از خجالت، خودت رو به خواب زدی که کسی اگر ندونه فکر میکنه تو داری خواب هفت پادشاه رو میبینی!
خودت را ناراحت نکن، یکی هم پیدا میشه که حسرت این خوابت رو بخوره!
