|
حقیقتِ بودن
|
امروز صبح طلوع خورشید را تماشا میکردم.
در ابتدا یک سفیدی کمرنگ و بیرمق، بعد یک سفیدی دیگر پررنگ و بعدش قرمزی افق و در نهایت زردی طلائی خورشید.
دوباره توی رختخواب افتادم...
خدایم!! من چه چیزی دارم که به تو بگویم؟
حرفهایم باید برایت تکراری و بدیهی و خستهکننده باشد.
اما حرفهای تو؛ یک کلمهاش را نمیفهمم....
شب یلدای«چله» امشب دوست دارم که تنها باشم. تنهای تنها...
پیشاپیش فرارسیدن چنین شبی را به یلدا نشینان شاد باش میگم! روشنائی بدرقه راه و زندگیشان.