تبليغاتX
هوپا
حقیقتِ بودن

در یک رابطه جنسی مردان به سختی می‌توانند زنان را فریب دهند!
در حقیقت اینجاست که ما مردان خود واقعیمان را نشان می‌دهیم.


به دین خودم شک می‌کنم.
چرا که برای من شده مثله یه تصویر،
تصویری از یک طبیعت،
که من فقط اجازه دارم نگاهش کنم.

حالا می‌خوام یک پروتستانیزم بشم.
که بتونم با اون دنیام رو بسازم!


میدان آزادی؛
1ـ خانمی می‌گه: ببخشید آقا ما کیفمون رو .......
2000 تومان می‌دهم و میگه اگ 800 تومان بدهید میتونیم برسیم خونه.
1000 تومان دیگه اضافه می‌دهم.
کل موجودی کیفم 1500 تومان شد.

زیر پل تاج پیاده می‌شم ...... به سمت گیشا در حرکتم.

2ـ پیرزنی به سمتم می‌آد....
ننه!! قربون قد و بالات(ما هم داریم) ....یه کمکی کن ما نصفه شبی برسیم خونه!
1000 تومان دیگه ..... به قصد تشکر می‌گه : ابوالفضل نگه دارت باشه جَووون!

به زیر پل گیشا می‌رسم.

3ـ آقایی 33 ـ 34 ساله میاد جلو می‌گه: ببخشید من کیف پولم رو گم کردم میخوام برم تبریز...
بدون اینکه بزارم حرفاش تمام بشه میگم آقا من زورم دیگه نمی‌رسه...

«فکر نکنم دفه بعد به این آسونی‌ها خودم رو رازی کنم که بذل و بخشش کنم.»


پانزده فروردین
روز تولدم
با تمام خاطرات تلخ و شیرین.

اول اینکه ناخواسته پسر از آب در اومدم..
به این دلیل:
چون پدر و مادرم تحصیل کرده بودن و توی کوران تنظیم خانواده و فرزند، وقتی دیدن که فرزند اول پسریست کاکل زری!!! دلشون رو صابون زدن که فرزند دوم«که من باشم» دختر از آب در بیاد، حتی اسم دخترشون رو هم انتخاب کردن«فروغ» اما با به دنیا اومدنم تمام معادلات و برنامه‌ریزیهاشون بهم خورد.


شوهر عمه‌ام ـ خدا رحمتش کنه ـ روز دومی که به دنیا اومدم«به علت کم خونی در حال مرگ بودم» به عیادتم میاد و میبینه که روی تختم قضای حاجت کردم، با گوشای خودم شنیدم که گفت: «این کُلکافیس هم خوانه امی واسره آدم بَبون»
ترجمه: یعنی این نیم وجبی هم میخواد برامون آدم بشه؟!

یه جورائی وقتی خودم رو توی آیئنه نگاه می‌کنم یه حسی می‌گه که برای به دنیا اومدنم به هیچ وجه برنامه‌ریزی نشده بود.
چونکه داداش و خواهر کوچکترم هر دوشون درست 15 آبان‌ماه به دنیا اومدن ولی بنده 15 فروردین‌ماه!!! :)

هیچ‌وقت برام جشن تولد نگرفتن.
به این دلیل که همون روزی که من به دنیا اومدم خاله‌ی هفت ساله‌ام از دنیا رفت و مادرم تا مدت‌‌ها از فوتش بی‌خبر بود.
اونها هم برام هیچ مراسمی نمی‌گرفتن تا یه جورائی داغ دلشون زیاد نشه.

پسره‌ی مصیبت ....


صدای تغ‌تغ کفشاش رو دارم از پشت سرم می‌شنوم
یه پنجاه متری رو توی ذهن خودم تجسمش کردم که این چه خانمی که با این ابهت، ساعت یازده شب اونم توی یوسف آباد در حال قدم زدنه! :)

جسارت به خرج می‌دم می‌بینم که نه بابا؛ چه فکر می‌کردیم چی از آب در اومد!!!
چیزی که صداش پاهاش ترغیبم کرد که برگردم، تنها صدای نعلین یه حاج‌آقا بوده نه صدای کفش پاشنه بلند یه خانم با ابهت!!!