|
حقیقتِ بودن
|
بزرگ بودی
از اهالی امروز
با تمام افقهای چشمهایت
لحن آب و زمین را خوب فهمیدی
آری!
مراسم چهلمین سالگرد وفات
فروغالزمان فرّخزاد
روز بیست و چهارم بهمن ماه
ساعت پانزده
در آرامگاه ظهیرالدوله
برگزار خواهد شد.
آدرس: میدان تجریش ـ خیابان دربند ـ کوچه ظهیرالدوله ـ آرامگاه ظهیرالدوله
میتوان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد...
رابطه دوستی رو به شرطی میشه خوب تمام کرد
که
طرف مقابلت هم به خوبی هضمش کنه!
میدونی هوس کارش خیلی شبیه بیهوشیه!
آدم که از حال میره درد رو حس نمیکنه!
بههوش که میاد درد میکشه!
حالا توی این ایران ما خیلی از روابط دخترها و پسرها در مرحله بیهوشیه و ارتباطها به کارهای لذتبخشی ختم میشه بدون احساس هیچ دردی، اما وقتی این رابطه ادامهدار شد و مدت زمانی گذشت، از عطش کم میشه که اینجا نقطه عطف دردهاست.....
امروز صبح قبل از طلوع آفتاب رفتم کنار دریا تا یه خورده قدم بزنم... mp3palyer هم با خودم بردم و همانطور که داشتم معمای هستی «هر چه هست از قامت ناساز بیاندام ماست» شجریان رو گوش میدادم با دیدن پرتوهای زیبای خورشید تمام دغدغههای فکری هفتههای اخیر رو به فراموشی سپردم ...
کمتر چنین لحظهی زیبائی رو دیده بودم.
بعد از ناهار هم لحظه خداحافظی با خواهر و مادر فرارسید و از زیر قرآن رد شدیم تا هر جا هستیم در پناهش باشیم.
رسیدیم تـــــــــــــــهــــــــــــــــــــران
دو روز هست که مریضم(آنفلوآنزا)، حال و روز خوشی هم ندارم.
دلم برای دکتر مژگان سعیدی تنگ شده
دکتری که هر وقت بهم پنیسیلین میزد؛
میگفت:
عزیزم مرسی!!
دوست دارم نزند بوسه کسی بر دهنت
تا که من بوسه زنم بر لبِ شکّر شکنت
***
گرچه چون برگِ گلی پیرهنت هست لطیف
لیک ترسم که از آن تاب نیارد بدنت
***
خیز و بیپرده بیا در برم ای ماه جبین
تا که حایل نشود بر بدنم پیرهنت
«مهمان بازی» را یادتان هست؟
دوتایمان زن و شوهر میهمان میشدیم و دو تا هم زن شوهر میزبان، و خیلی جدی و رسمی حرف میزدیم.
حالا که بزرگ شدیم از آن جدیت خبری نیست و زندگی را شوخی فرض کردیم.
نشستن کنار دکتر ناهید بنیاقبال و شنفتن آنچه بر کتاب و کتابخوانی در این مملکت ما آمده بسیار لذتبخش و شیرین بود.
در هنگام خداحافظی از دکتر خواهش کردم که یک کتاب معرفی کند تا یادی باشد از او و آن محفل دوست داشتنی:
بعد از چند دقیقهای فکر کردن، دو کتاب معرفی کردند که یکی شان را از نشر قطره خریدم و دیگری را گیر نیاوردم.
1ـ مادر و پنجاه سال زندگی در ایران
2ـ شوق خواندن
«در تجربههای زندگی، در شیوههای تربیتی نسلهای گذشته همواره نکتههای ناب و ارزندهای میتوان یافت.
در این کتاب دختری، که اکنون مادربزرگ است و کهنسال، خاطرات پنجاه سال زندگی مادر آلمانیتبار خود را در ایران مرور میکند. او سعی دارد شعلهای از راهکارهای تربیتی گوناگون را با خواننده در میان بگذارد، و از عشق، جوانی، پذیرش فرهنگها و نشیب و فرازهای یک زندگی بگوید.»
مادر و پنجاه سال زندگی در ایران نوشته دکتر توران میرهادی.
در حالی که به گفتگوی رئیس جمهور محبوب گوش میدهم؛
به یک کتاب
با شکمی پر
روی مبل
کنار شومینه
برای سنگین کردن پلکها و خوابیدن
نیازمندم.
امروز بیشتر از همه دلم به حال بیمارانی که چشم انتظار یک ملاقاتکننده بودند سوخت!
اینکه دور بعضی تختها و بیمارها یک اتوبوس خویش و قوم باشه اما کنار یک تخت دیگه فقط بیمار دراز کشیده باشه و چشم انتظار آمدن یک آشنا یا دوستی قدیمی!!
دارم نگاهت میکنم که چطور از خجالت، خودت رو به خواب زدی که کسی اگر ندونه فکر میکنه تو داری خواب هفت پادشاه رو میبینی!
خودت را ناراحت نکن، یکی هم پیدا میشه که حسرت این خوابت رو بخوره!
گفتم: مامان وقتی علیرضا گریه میکنه چه احساسی داری؟
میگه احساس میکنم که تمام بدنم داره ذوب میشه!
نمیدونم این حس مادرانه چه حسیه؟ یکی بهم بگه!
دوست دارم یه ذرهاش رو تجربه کنم! چون مطمئنم این حسی که الان نسبت به نوهاش داره نسبت به هیچکدوم از بچههای خودش نداشت.
اینجاست که به کلمه مادر حسودیم میشه!!
سه روز است که پیگیر کارهایت هستم، نمیگویم خستهام نه!
اما در این مدّت خستگی را نیز در چشمان مادرم(مادرجونت) ندیدم، حتماً با خودت میگویی: همراه نوه بزرگ بودن در بیمارستان جایی برای خستگی باقی نمیگذارد.
آره!
امروز اشک در چشمانم جمع شد وقتی که گفتی عمو امین! فردا بعد از عمل میای مقالاتم(ملاقاتم)؟ دوست داشتم لبانت را ببوسم، دوست داشتم بغلت کنم و تو را در آغوشم بگیرم، اما ترس از اینکه نکند مادرم اشکهای مرا ببیند تنها از راه دور خندهای نثارت کردم.
علیرضا جان تو میدانی بیهوشی چیست؟ نه تو خیلی زود است که بدانی! خیلی زود! اما مادرم که مادرش را سر همین موضوع(بیهوشی) از دست داده، کاملاً درک میکند! میدانم که امشب به چشمانش خواب نمیآید، دلشوره، دلواپسی و ...
فردا پشت درب اتاق عمل، امید با ترسهایش میآید، نگاههای غمگینش را لمس کن! نگاهی غمگین، نگران و رنجبار.... و در نهایت تنها امید به ذات اقدس الاه!!!
علیرضا جان! امروز اشکهای مادرم را میدیدم، با غرور گریه میکرد به مانند خودم، در برابر نگاهش آتش میگرفتم!
آتش.
اگر فرصتی پیدا کنم، میخوابم.... امید آنکه از شرّ این دلشورهها راحت شوم. دوست دارم مادرم نیز بخوابد..
دعا میکنم....