|
حقیقتِ بودن
|
امروز صبح طلوع خورشید را تماشا میکردم.
در ابتدا یک سفیدی کمرنگ و بیرمق، بعد یک سفیدی دیگر پررنگ و بعدش قرمزی افق و در نهایت زردی طلائی خورشید.
دوباره توی رختخواب افتادم...
خدایم!! من چه چیزی دارم که به تو بگویم؟
حرفهایم باید برایت تکراری و بدیهی و خستهکننده باشد.
اما حرفهای تو؛ یک کلمهاش را نمیفهمم....
شب یلدای«چله» امشب دوست دارم که تنها باشم. تنهای تنها...
پیشاپیش فرارسیدن چنین شبی را به یلدا نشینان شاد باش میگم! روشنائی بدرقه راه و زندگیشان.
دو روزیه که بابام اومده پیشم
گاهی اوقات میرم صورتش رو میبوسم.... میگه خوشم نمییاد؟!؟
بهش میگم: همهاش نمیشه که سهم مامان باشی، هر چی باشه ماهم پسرتیم!!!!
الان دارم آشپزی میکنم!!!! نوع غذا هم مرغ با برنج شمالی از نوع دیلمانی!!!!
بابا میاد میگه امین، حوصلهام سر رفته!!! میرم بیرون یه خورده قدم بزنم. منم میگم باشه و اما زود برگرد، قبل از اینکه در رو ببنده میرم بدرقهاش و زیر گوشش میگم بابا با چند نفر برمیگردی؟ گوشاش قرمز میشه از گستاخی من.
یه چیز دیگه! دیروز داشتم قیمت یه کار چاپی رو تو اتاقم در میاوردم که متوجه شدم بابام با منشیمون گرم گرفته!!!!(خدا به داد من برسه) توی لابهلای حرفهاش فهمیدم که گفت:«من قبل از اینکه پدرش باشم دوستشم»
خستگی از تنم در اومد وقتی این جمله رو از پدر شنیدم.
قربونت برم بابا جون. هر چند بعضی موقعها صدام روت بلند میشه.