تبليغاتX
هوپا
حقیقتِ بودن

عاملی که باعث شد جای خودم رو توی اتوبوس ......؟!!؟


23 سالم بود دیگه! از کنار این کانکس‌های انتقال خون هر روز به دلیل اینکه مسیر رفت و برگشتم بود می‌گذشتم. خیلی دوست داشتم که یه روزی برم اونجا خون بدم.
روزی از روزهای خدا دل به دریا زدم و رفتم .... گفتم ببخشید اومدم خون بدم. خانم دکتر اومد(قابل ذکر* که در آن زمان خون دادن من هیچ ربطی به خانم دکتر نداشت). بعد از اینکه سنم رو پرسید فشار و وزنم رو اندازه گرفت و گفت: خیلی ببخشید شما شرایطش رو ندارید!!!!(از قرار معلوم فشار خونمون طبق معمول پایین بود)


فردای اون روز بعد از اینکه از کلاس داشتم بر می‌گشتم به سرم زد که برم یه کمپوت هلو بخورم و برم دوباره فشارم رو اندازه بگیره. همینکار رو کردیم و اینبار خانم دکتر گفت که بشینید روی تخت. خون دادن ما درست 20 دقیقه‌ای طول کشید.
بعد در راستای تقدیر و جبران مافات یک عدد ساندیس و یک ویفر بهم داد، من پله‌های کانکس رو طی کردم و سوار اتوبوس شدم که برم خیر سرم خونه.
ساعت حدود 2 بعد از ظهر بود. اتوبوس حرکت کرد و من به اطراف خودم نگاه کردم و دیدم یه آقای 45 ساله سرپا وایستاده. در یک اقدام جوانمردانه بلند شدم و با کلی تعارف و خواهش و تمنا گفتم که بفرمایید بشینید من سرپا بمونم راحت‌ترم.
چشمتون روز بد نبینه. هنوز 5 دقیقه بلند نشده بودم که احساس کردم گیج گیجم، چشمام دوتائی می‌دید!!! توی همون حال با اینکه کیف سنگینی دستم بود محکم به کف اتوبوس خوردم.(نخندین)


انگار توی این اتوبوس هیچ آدم زنده‌ای نبود که این صحنه رو ببینه و بیاد اقلاً من رو بلند کنه. جالبیش به اینه که درست جلوی صندلی اون آقای 45 ساله خوردم زمین. بی معرفت اصلا خیالی براش نبود.
با هر مصیبتی بود بلند شدم و دو زانو کف اتوبوس نشستم تا رسیدم به ایستگاهی که باید پیاده می‌شدم.
به خونه رسیدم، رفتم توی اتاق خواب و بدون اینکه لباسهام رو در بیارم خوابم برد اون هم ۳۵ساعت خواب!!!!!
وقتی که بیدار شدم تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. از این ماجرا تقریبا چهارـ پنج سالی می‌گذره.


هر چند دیگه بعد از ماجرا پام به مراکز انتقال خون باز نشد!!!! ولی حالا گاهی اوقات که سوار اتوبوس می‌شم وقتی می‌خوام جای خودم رو به یه بنده خدای مسن بدم یه خورده با تردید اینکار رو میکنم.....


حالا انصافاً آخرین باری که جای خودت رو به یه فرد مسن دادید کی بود؟


بعد از حوزه و دانشگاه حالا یک بازاری شدم؛
عجول
پردغدغه
با نشاط
گاهی ولخرج
در نهایت ورشکسته


آری! همیشه می‌توان یک‌طوری کنار آمد. حتی با دیدن آدمهایی که در یک اتوبوس در مسیر تهران ـ قم به راحتی آب خوردن می‌سوزند.
شما که نشنیدید؟
هر چند من دیده‌ام!!!