|
حقیقتِ بودن
|
عقل فقهی؛ را 20 روزیست که شروع کردم.
با نویسنده این اثر در یک موسسه اطلاعرسانی همکار بودیم، به نظر میرسید از آن روحانیون متجّدد باشد.
حجةالاسلام عباس یزدانی«زید» در خارج از کشور، کتابی تحت عنوان«عقل فقهی» را به نگارش در میآورد و بعد از مدتی چند در دهه چهلم زندگی خود به لقاء خداوند میپیوندد.
یک چیز جالب وجود دارد و آن اینکه قبل از شروع این کتاب ناخودآگاه به یاد «تفکّر زائد» اثر محمد جواد مصفّا میافتم.
خدا به خیر کند.
1- در سن 6 سالگي در حال بازگشت از کودکستان بودم که يکي از دوستان مادرم رو کنار خيابون ديدم. بعد از سلام گفت: عزيزم! مامان خوبه؟! منم که هول شده بودم و اصلاً نشناختمش! گفتم بعله ـ مرسي!
بعد همينکه گفت ناهار بيا خونمون، به مادرت زنگ ميزنم که نگران نباشه. ما کيف رو گذاشتيم رو دوشمون و تا خونه مثله اسب چهارنعل رفتيم از ترس اينکه مبادا خانم دزده باشه!!!!
«همه اش آقا دزده بود يه بارم خانم دزده باشه. خب نيست خانمها در صحنه نباشن».
2- اول ابتدائي چون بابام مديرم بود بابت کتک زدن پسر خانم معلم که اسمش خانم صادقي بود به مدت نيم ساعت در کلاس زنداني بودم و در نهايت وروجک بازيمون گل کرد و از پنجره کلاس به علت جسه ريزي که داشتم پا به فرار گذاشتم.
3- کلاس دوم ابتدائي يه معلمي داشتم به نام آقاي مسگرچيان که يه رشتيه به تمام معنا بود.
يه بار زنگ کاردستي بود، اسمم رديف بيستم دفتر حضور و غياب. همينکه اسمم رو خوند، ما رفتيم ماهي شوري که دور روزنامه پيچونده بوديم رو گذاشتيم روي ميزش. بعدش روزنامه رو بازکرد و با صداي بلند و لهجه رشتيش گفت: آفرين .آفرين. آقاي رضايي 20 !!!!
3 ـ کلاس سوم ابتدائي به عنوان بچه زرنگ مدرسه ميرفتم تمرينهاي رياضي کلاس پنجم رو حل ميکردم.
4 ـ سال سوم راهنمائي کله ظهر ـ با يک نفر از دوستهام داشتيم شنا ميکرديم و مسابقه زيرآبي ميداديم که از اينجا به بعدش رو ترسوها نخونن!!!
رفتم زير آب و با چشماني باز در حال دست و پا زدن بودم که در فاصله 20 سانتيمتري با جسد مرده يک جوون 19 ساله مواجه شدم و بعد در حالي که داشتم سکته رو ميزدم با سرعت غير قابل محاسبه فاصله 150 متري رو مثله موشک طي کردم و با اينکه به ساحل ماسهاي رسيده بودم بازم دست و پا ميزدم.
بعدها در عين حال که اين واقعيت رو مثله قهرمانان روم باستان تعريف ميکردم به مدت 3 ماه، شبها براي قضاي حاجت بيرون از خونه پام رو نميزاشتم.
5 ـ در سن 19 سالگي با چند تا جن آشنا شدم که هر از چندگاهي ما رو از الطاف خودشون بهرهمند ميکردن و هر کسي هم پا توي خونه ميزاشت وجود نداشت شبها پيشم بخوابه.
کارهاي انجام شده توسط جنيّان:
1 ـ جمع کردن رختخوابهاي اينجانب در مواقعي که دير از خواب بلند ميشدم و عجله براي رفتن به سر کار داشتم.
2 ـ خنديدن در طبقه پايين منزلمان آن هم با صداي بلند.
3 ـ جابه جا کردن قضاي پخته شده توسط اينجانب در آشپزخانه
4 ـ پوشيدن لباسهاي سفيد بنده و ايجاد لک و لوک در آن که با هيچ شوينده اي هم پاک نميشد.
توی این ماه یه خورده همچین سربه راه میشیم.
ما رو از دعای خیرتون بیبهره نزارین!!!
التماس دعــــا