تبليغاتX
هوپا
حقیقتِ بودن

امروز دوستان و الاخصوص مادر وسوسه مي‌كردند كه عازم شمال شوم، اما به روش‌هاي مختلف سرباز زدم.
تنها دليلش هم اين بود كه مي‌خواستم روز عيد تنها باشم.


سري به كتابهاي نيمه تمام مي‌زنم و شروعي تازه براي خواندن همزمان «قمار عاشقانه شمس و مولانا» و «عايشه در حيات محمد(ص)».
عظمت عايشه در اين بود كه او برخلاف بسياري از زنان و مردان نام‌دار كه از مخاطره مي‌گريختند و خود را از صحنه‌هاي خطر دور نگه مي‌داشتند، همواره خود را به خطر مي‌انداخت و در عمق صحنه‌هاي خطرناك فرو مي‌رفت.
در كتاب علاوه بر بيان سرگذشت عايشه و شرح سجاياي اخلاقي او همچون شهامت، گذشت و تدبير، دورانديشي و دانش و عقل، به پاره‌اي بُهتان‌ها و خورده‌گيري مخالفان وي مي‌پردازد.


كتابِ بسيار جالب و قابل فهمي است.
سخت تحت تأثير قرار مي‌گيرم.


حالا به شناخت واقعي عايشه بيشتر از چيزهايي كه در اين سالها به خوردم دادند علاقه نشان مي‌دهم...


نامت بماند تا ابد ........................ اي جان ما روشن ز تو


اگر محمدامين به پيامبري مبعوث نمي‌شد، من مي‌توانستم به خدا برسم، امّا........ نه به اين سرعت!!!


عيد آمد و عيد آمد وان بخت سعيد آمد ........................... برگير و دُهُل مي‌زن كان ماه پديد آمد
عيد آمدِ اي مجنون، غُلغُل شنو از گردون ..........................كان مُعتمد سدره از عَرش مجيد آمد


متوجه شدين يه صدف رو مي‌زاري كنار گوشت، صداي دريا رو مي‌شنوي؟ دريا نيست‌ها اما صداش هست! به خدا الان يه صدف مي‌خوام، يه صدف دريايي كه وقتي مي‌زارم كنار گوشم احساس كنم كنار دريام.
دلم هواي شمال رو كرده. خسته‌تر از اوني هستم كه بخوام عزم رفتن كنم.


واقعاً اگر کسي بخواهد گريزهاي فکريم را تاريخ گذاري کند چه راهي در پيش روي ‌دارد؟



معين به سروش: ها ها ها... باورم نمي‌شه... واقعاً رفتي به كروبي رأي دادي؟!
سروش: آخه مي‌خواستم پنجاه هزار تومنم رو بگيرم تا مجبور نشم سقف معيشت رو بر ستون شريعت بزنم!


سمينار 4 ساعت ‌گذشت كه فهميدم دكتر سروش تشريف فرما نمي‌شوند!
نمي‌دونم با غيبت اين دگر انديش اسم اين را مي‌شود سمينار گذاشت يا نه!!
من سكوت مي‌كردم و ديگران تشويق، مثله هميشه باز منتظر ماندم كه دكتر بيايد يا چيزي برايمان بفرستد، حس پنهاني مي‌گفت مي‌آيد و همه را به وجد مي‌آورد اما فرزندش آمد با نامه‌اي از پدر با شروعي اينگونه؛ مسئولان حفظ امنیت، خود پیام آور ناامنی بودند و من به شکستن این سبو رضایت دادم تا سر خُم‌خانه سلامت باشد..... و حسينيه ارشاد در سكوتي عميق فرو رفت.
كلي خوشمان آمد!!! بعد از پايان مقاله دكتر، فهميدم كه تمام رشته‌هاي سخنرانان سمينار پنبه شده! حالا ديگران بيايند و پلاسشان را جمع كنند و بروند.
دست مريزاد دكتر


يك نكته !!!
آقاي تپلي با عمامه سياه!!! تو را همه از پشت هم مي‌شناسند!!!!


از وقتي كه آموزه‌هاي ديني را كنار گذاشتم، مطمئن شدم كه ديگر اطلاعات من در مورد آئين‌هاي مذهبي به اصول افسونگر: عِطر، پاهاي برهنه و گيسوان بلند ختم نمي‌شه.


حاج آقا زحمت نكش!!!
دوره بلند و درخشان آموزش‌هاي مذهبي در من خاتمه يافته.


از خيلي از بزرگتر‌ها قشنگ‌تر مي‌نويسه
از خيلي‌هاشون درك و شعورش بالاتره! از اون دختر بچه‌هاي تيزه! من بعد از بيست و اندي سال چشمم وا شد، اين بَشَر اصلاً از روزي كه به دنيا اومد چشم و گوشش وا بوده! مثله خيلي‌ها هم بِشَر نبود!
نگاهش به اطراف و اكناف شيرين و فكرش هم دوست داشتني.


«من محشل هستم...چال سالمه....بابا و مامانم از هم طلاخ هستند...من با بابام زندگیح می‌کنم …بیشتل وختا هم تو خونه تهنا هستم... لوزا که بابام می له سل کال منو میفلسته مهد کودک...بابام این وبلاگو بلام دلست کلده تا خاطلاتمو توش بنویسم و از تهنایی غصه نخولم!»


تو خود حديث مفصلي بخوان از اين مُجمَل!!


زندگي، همچون دايرۀ ساده ايست كه:
هر قدر دوست داشتني‌تر باشيد، بيشتر دوست‌تان خواهند داشت.
اما اصل قضيه در آغازش نهفته، در دوست داشته شدن براي اولين بار.
بنابراين به مردها فکر نکنيد، در جست و جويشان نباشيد و در نهايت آنها را طلب نکنيد.
پس با چشماني گريان بخنديد و با لب‌هاي خندان گريه كنيد!!! با اين ترفند مردها به سويتان جذب خواهند شد!!


ـ حالا همه چيز رو به راهه؟


کسلم، کمتر میل دارم با کسی حرف بزنم. با کاسب‌های خیابان شکوفه هم تازه‌گی‌ها به مشکل بر خوردم، فقط با صاحب دکه روزنامه فروشی هم‌صحبت می‌شوم.


سیگار، شکلات و روزنامه‌ام را از آنجا می‌خرم. سیگار و شکلات برای دگرگون کردن ذائقه و اما روزنامه؟
آنچه مرا بیشتر به تعجب در موردش وا می‌دارد اینه که آدم‌ها چگونه به این سرعت مطلبی برای نوشتن درباره همه چیز پیدا می‌کنند؟
گمان می‌کنم مسئله پول در میان باشد!!!
شاید هم به هر قیمتی شده فقط در پی سیاه کردن هستند.


در دراز مدت پی بردم دیوانه‌ام،
علّتش هم تنها اعتقاد به وجود شیطان بود.
تو هم سعی کن که یه جورائی اعتمادش رو جلب کنی!!


امشب به طور رسمي براي دو دقيقه خواهم مرد.
دو دقيقه در جهنم يه عمره!!!
بهشت و جهنّم همين‌جاست. پشت همين ديوار و پنجره ....
دنيايي در پس دنيا و ما هم در مابينش گير کرديم.
حرفم رو قبول کن.

تمام تلاشم اينست که پيش رويم کماکان آکنده باشد از نور معصوم«عدم»،
در تکاپويم براي زندگي، ديگر «جهنم ديگران» زبانه نکشد،
و «تهوع زندگي» با من وداع کند.
و در يک کلام هر ثانيه يک قرن تمام به درازا کِشد.


ظهر جمعه، آفتاب داغ، سيلي بر گونه‎هاي بخيه کرده‎ام نواخت،
شايد هزيان مي‎گويم.


عجالتاً شاید لازم باشه این وسوسه زدن حرف جدید را به کناری گذاشت. عاجلترین مشکل بر سر جای خود نشاندن حرف‎هاست.


خوب اينها همه حرف‎هايي است که واقعيت داره ديگه!


بابا جان، طبيعت شما رو اينجوري به دنيا مياره. شما تقصيري نداري!
چرا ميليونها ساله آدم داره زاد و ولد مي‎کنه؟ براي اينکه استشهاء مي‎کنه و استمناء مي‎کنه، ولی ارضاء نميشه!!!! ميره به طرف مقابل! بعد بچه‎ها هم تالاپ تالاپ ميان بيرون.
حالا تو فکر کن که نه اينطوريهام نيست! همه چي دست خود آدماست.


درون قرمه‎سبزي نهند گوشت ولي
به قدر دانه خشخاش يا امام رضا


ز دست فتنه اوباش يا امام رضا
مواظب حرمت باش يا امام رضا


براي هتک حرم تو نقشه‎ها دارند
امان زنقشه و نقّاش يا امام رضا


به زير سايه گلدسته‎ات ندارد هيچ کسي
اميد به فرداش يا امام رضا


اگر چه هست برافراشته بارگهت
با خادم و فراش يا امام رضا


به جان جدّه و جدّت ز روي دلسوزي
بگويمت سخن فاش يا امام رضا


ضريح خويش نگه‎دار روز و شب شخصاً
مواظب حرمت باش يا امام رضا


من به اندازه مسجد نرفتم،
به اندازه هم دعا نکردم
ــ عجب ...!!!
...
همين رو ميخواستي بدوني؟!


هر کاري کردي براي خودت کردي
براي اينکه خودت رو به خدا نزديک کني
قوانين غيرممکن،
تبصره‎هاي تموم نشدني...
کي ميره بهشت
کي ميره جهنم و چرا ؟
مسأله شخصيه، نه ؟


... وقتي يه مرد زنش رو تا حد مرگ مي‎زنه،
يا مادري بچه‎اش رو مي‎کشه ... اين يه تفريحه.
... و تو هم فکر ميکني که شيطان مسئوله!!!!
تو راست مي‎گي،
ما با قابليت‎هاي فجيعي زاييده شديم.


من زبان‎شناس نيستم، ولي به من گفته‎اند که در زبان روسي واژه‎اي براي کلمه آزادي وجود ندارد.
خوب اينکه جاي بحث باقي نمي‎زاره!!!
همينه که روسيه هميشه کمونيست باقي مي‎مونه.


جایی که عشق است و امنیت و تداوم،
با اقدامی زودرس میان انسان‎های ناتمام.


فرزندي شکل مي‎گيرد
با قراردادی مشترک برای تکثیر بشر،


ضمانتش برای آینده همواره با دروغ!!! بر محور مصلحت،
مصلحتي براي رسيدن به حفظ امنيت و آرامش.


جنگ لبنان ـ اسرائيل به 15 روز خود رسيد.
اين يک جنگ معمولي نيست، ما ناچاريم اخلاقيات را فراموش کنيم!!


پسرها به هيچ وجه قصد آسيب رساندن به دخترها را نداشتند. فقط مي‎خواستند عليرغم ميل دخترها با آنها رابطه جنسي برقرار کنند.


«جويس کيتيرا، ناظم مدرسه‎اي در کنيا، وقتي درباره حمله گروهي پسرها به خوابگاه دخترها صحبت مي‎کرد. در اين واقعه 71 دختر هتک حرمت شدند».


اصلاً نميتوانم تصور کنم که خدا آن بالا ايستاده و ميگويد باختي چون بايد ميباختي!
من او را مثل آدمي ميبينم که تا آنجائي که بشود و اصول مذهبم اجازه بدهد من را در مسابقه زندگي برنده ميکند.