|
حقیقتِ بودن
|
کارهام تقريباً تمام شده و تصميم داشتم که يه خورده استراحت کنم بعدش عازم کلاس بشم.
گفتم توي اين ده دقيقه برم يه خورده وبگردي تا اينکه رسيدم به «خارج از زندگي».
«از زندگي» که بگذريم در «خارچ از زندگي» حال و هوائي ديگر گونه دارم و آدم را از وادي جدّيت خارج ميکند، هميشه از اين دست نوشتهها برايم خواندنيتر هستند. البته هنوز خودم دليلش را نميدانم. يادم ميآيد قبلاً يه اسپاگتي بود که کلي از نوشتههايش لذت ميبردم و زمان زيادي نگذشته بود که به يکي از حاميان و مدافعان افکارش تبديل شدم. فقط حيف دست آخر يه خورده محافظه کار شده بود.
اين «حس پنهان» را دوست دارم.
دکتر براي من تلفيقي از انديشه مکتبهاي اروپائي، عرفانش ايراني و هندي، هدفش شناخت اسلام و راهش خالصتر کردن آن، خصلتش سعه صدر و تحمل و ظرفيت بالا در نقدپذيري، و طبعش شاعرانه.

در ميان روشنفکران متهم به دينداري، در ميان دينداران منسوب به بيديني، و در وراي اين هر دو، ديدم که شدهام نوازندهاي کر يا نقاشي کور و يا دوندهاي فلج، و يا کسي که تمام هستياش عقيده است، و معلمي معني«بودن» او است.
و در يک کلام؛ سخن گفتن، دم زدن از او برايم بسيار مشکل. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
چرا دنبال رنگهاي شاد نميرم؟ شايد لياقت شاد زيستن رو ندارم. ميخوام موزيک گوش کنم... ميرم سراغ معمّاي هستي بعد ميگم در غم اين اشعار يک شادي نهان وجود داره.
هميشه هر وقت لباس خريدم، رفتم رو رنگهاي مرده؛ سياه، خاکستري، سفيد چرکمرد، و چيزهايي اينجوري.
توجه ميکني چي ميخوام بگم؟ يعني ذهن من هميشه متوجه اين جور لباسها بوده.
يادمه يک کتاب رنگشناسي بود، همراه با هشت تا کارت. ميگفت رنگهايي که دوست دارين، بچينين.
من آبي و زرد رو اول گذاشتم، بعد قرمز و سبز رو. مشکي هم آخر از همه افتاد.
بعد بايد دوباره ميچيدي. حالا مونده بودم زرد رو اول بذارم، يا آبي رو؟
يعني من ميخوام که ناشناس بمونم!؟
من دوست دارم که حضورم محو باشه!؟
اينکه چرا من يا جامعه من غمگين به نظر ميرسه «اين رو به وضوح ميشه در تمام سطوح زندگي ديد» خيلي گسترده است که اگر بخوام دلايلم رو بگم مطمئناً طعم سياسي پيدا ميکنه و به قول دکتر، من در فضاي وطنم زندگي ميکنم، پس زنده باد خودسانسوري .....!!!
دردمون کم بود اين هم اضافه شد.
مطمئن هستم که دوباره کارمان به نذر و نياز ميرسه !!!! فقط يه کم صبر کنيد.
ياد آخرين مصاحبه ميرزاپور ميافتم:
«در جام جهاني جواب همه منتقدانم را ميدهم.» تو رو خدا راست ميگي!؟ اول بزار يه شيشليگ واست بکشم.
جون ابي! ....بيا يه خورده کمرت رو هم ماساژ بدم.
يکي به اين همسايه طبقه پائينمون بگه يه جوري با زنش صحبت کنه تا من مجبور نشم صداي تلويزيونم رو بالا ببرم.
....
خاک تو سرت. توي پارک چيکار ميکردي؛
مگه پارک جاي آدم حسابيهاست!!!!
هيچي نشده با اسم کتاب مشکل پيدا کردم، محتوا را نميدانم!!!
خدا به خير کند.
به روزهاي فکر ميکنم که تازه تهران اومده بودم. آذرماه هشتاد و يک.
يه آپارتماني توي خيابان ويلا.
اوايل با کسي سلام و عليک نداشتم. روزهاي اول نگاهشون يُخده بگي نگي از سرکنجکاوي بود تا بيشتر بشناسنم. ميدوني حق هم داشتن به جووني که 23 سالشه و مجرد هم هست اونها رو به شناخت ترقيب ميکرد. مدت زمان زيادي نگذشت که پي بردن ما سر به راه تر از اوني هستيم که بخوان فکرش رو بکنن.
1293 روز گذشت. سريعتر از آنجه که فکرش رو ميکردم. نياز به آرامش ديگر گونه داشتم. يعني با معاون شرکت سابقم درگيري داشتم. بهتر بود همه چيزها رو تحويل ميدادم و به نصايح دوستي گوش ميدادم که خيلي وقت پيشها همه آنچه که بر من در اين روزها گذشت رو پيشبيني کرده بود. آره بايد بر اساس عقيده و اصول زندگي خود رفتار کرد.
بايد يه کاري رو شروع ميکردم که خودم آقا بالاسر خودم باشم. حرف زوري رو از کسي که سر به تنشون نميارزه نشنوم.
بعد از پيگيريهاي مکرر براي تسويه حساب ديروز موفق شدم که همه حق و حقوقام رو بگيرم و دفتر اسلاميک ديتا بانک رو به لقاء خودش بسپارم. و تمام امکاناتي که در اختيارم بود رو تحويل بدم. خداحافظ مسئول امور مالي با مدرک پايه يک حوزه، خداحافظ مدير عامل محترم که خيلي خوب، بيشتر از اوني که فکرش رو ميکردي شناختمت.
آخ نميدوني چقدر براش گرون تمام شد دو روز مونده به تسويه حساب همه چي رو گذاشتم کف دستش. بعد از تسويه حساب مالي اومدم توي اتاقم تا اطلاعات روي سيستمم رو رايت کنم و بعد کامپيوترم رو تحويلش بدم. در زد و اومد توي اتاق و من به احترام سنش بلند شدم؛
گفت: کارهات کي تمام ميشه
جواب دادم يکساعت ديگه.
ميدونستم براي چي اومده. گفت امين جان به خاطر مسائل کلي و جزئي من رو ببخش. در جوابش گفتم: انشاءا... !!!
شب قبلش همه وسايل شخصيم رو جمع کرده بودم و بيشتر از هر چيزي کتابها وقتم رو گرفت. تا ساعت 4 صبج بيدار بودم تا فرداش که ميرسه فقط بمونه تسويه حسابهاي مالي و بعد از آن سريع نقل مکان کنم.
بعد از اينکه کارهام تمام شد رفتم با آقاي نکوفر همسايه ديوار به ديوارم خداحافظي کنم. خانمش بود، فکر نميکرد که اينقدر رفتنم جدي باشه. گفت به سلامتي کجا تشريف ميبريد؟ گفتم خيابان ..... و گفتم براي عرض ادب خدمتتون ميرسم و بابت خيلي از محبتها ازش تشکر کردم.
خداحافظ ويلا. خداحافظ کليساي دوست داشتني. خداحافظ پارک مريم(س) و خدانگهدار همسايههاي خوبي که جز خوبي ازتون چيزي نديدم.
امید به خدا، ایمان به کاری که در حال انجامش هستم و سعی و تلاش در این زمینه با توکل به خدای خود.
تمام اندوختهام تجربهایست؛ که دیگر در مراکز اسلامی و موسساتی که نام دین را با خود به یدک میکشند ظاهر نشوم.
تظاهر، ریاء و چاپلوسی در اوج تخریب رقیب با فرضیات ساختگی.
کسانی که وقتی چهره واقعیشان را میبینی تهوع آور میشوند.
منتظر چنین روزی بودم با اینکه امتحان زبان داشتم و تصمیمم این بود که خیلی خویشتنداری کنم. اما در یک اقدام شجاعانه(نه انقلابی) تمام آن چیزی که در درون داشتم را برایشان بازگو کردم.
و چهرههای پلیدشان را برایشان مجسم کردم.
اتفاق جالبی بود، حتی نوشتههای خود را منکر شدند.
آری! سفسطه کنید، به هیچ ابائی، خدایی نیز هست.
استعمار، استثمار و من از استحمارش میترسم.
فعلاً که زمانه اخیر جولانگاهتان شده، اما هر فرازی نیز فرودی هست. دنیا کوتاهتر و کوچیکتر از آنیست که تصورش را دارید.
به قولی :Power Is Right
و سکوت بهترین راه ممکن.
بهار آمد و اکنون در حال رخت بر بستن. بهار را دوست دارم فقط فقط به خاطر عِطر بهار نارنجش!
بهار را دوست دارم چون که 19 سال از زندگیم در فضای این عِطر قرار داشت. اردیبهشت رفت و تمام سعیّم این بود که در این تعطیلات خردادی به سراغ باقیماندهاش روم اما نشد که نشد. یعنی تقدیر حکم نکرد.
انبوهی از کارهای نیمه تمام، از تکمیل کردن یک مقاله گرفته تا امتحان زبان همه اینها دست به دست هم داد تا به امید بهاری با عطر شکوفههای نارنج دیگری باشم.
دوست داشتم نفس عمیقی در میان باغهای مرکبات از نوع پرتقال میزدم اما از عطر شکوفههای نارنج مست میشدم!!!
مشامم پر از عطر شکوفهها و مادر در پی جمع کردن شکوفههای تازه فرود آمده در زیر نهالها، و ما بچهها در انتظار آماده شدن مربای بهار نارنج!!!!
دوست داشتم که خود را در تازگی روزگاری با عطر نارنجستانها رها میکردم و تولدی دیگر مییافتم و ....
خدایا شکرگذار همه دادهها و ندادههایت هستم.
از ساده نوشتن خوشم نمیاد، از عامیانه صحبت کردن نیز هم. این را فهمیدم که مردم به دنبال مطالب اسرار آمیزند.
چیزی میخواهند که یکنواختی خسته کنندۀ زندگی روزمره را درهم شکند. و ساده نویسی به معنایی زیره به کرمان بردن است.
این روزها غرق ماجرایی شگفت انگیزیم. در روز روشن، به کتابفروشی میروم. عناوین کتابها مثل همیشه حیرت آور بود، مثلاً زندگی پس از مرگ؟ اسرار احضار ارواح، شفابخشی، بازگشت خدایان، طالع بینی چیست ؟ و صدها از این جور کتابها. در پایین قفسهها کتابهای بیشتری از این دست انباشته بود.
«اینجا قرن بیست و یکم است، این زیارتگاه دوران ماست.»
عمراً اگر به این کتابها اعتقاد داشته باشم، اکثر آنها هرزه نگاری است. جوانها میآیند و این افکار را که برایشان بسیار دلفریب است میخرند. نویسندههای این کتابها به نوعی درد ندارند، همه آنها سوداگر هستند و بس.
چیدمان کتابها نیز حالم را بهم میزند. از کتابفروشی بیرون میآیم به سمت کلیسا حرکت میکنم. ساعت 10 صبح را نشان میدهد و ناقوس کلیسا با شور همیشگی به صدا در میآید. میروم توی پارک بنشینم، روی نیمکتی خالی و نگاه به موجوداتی که به واسطه نیروی جاذبه ـ جبر ـ در جستجوی لختی هستند. آری! درد ما اینست فیلسوف!!!
برای احساس خودم تأسف میخورم، زندگی به مانند احساس موشی است که در یک تله گرفتار شده.
برای مردمی که از دید دیگران خوش میگذرونن، میرقصن، عشقبازی میکنن اما در واقع جز تحمل کردن چیز دیگهای را بین خودشون تقسیم نمیکنند.
همه اینها در مغزم میکوبید و من رو دیووونه میکرد!!!
شب بخیر