|
حقیقتِ بودن
|
مغرور شدم. تو رو خدا ؟
یه زمانی ناراحت میشدم از اینکه تو داری فکرای جور واجور میکنی،واسم مینویسی، ناراحتی و بغض توی گلوت، راه نفست رو میبنده! و من در برابرت عادی و آرام جلوه میکنم!
اما حالا ..... ؟
میبینم چیزی ازم باقی نمونده که بخوام خرد شدنت رو ببینم!!!
امشب از اون شباست که من دوباره دیووونه بشم
تو مستی و بیخبری اسیر میخووونه بشم
***
امشب از اون شبهاست که من دلم میخواد داد بزنم
تو شهر این غریبهها دردم و فریاد بزنم
***
دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه ؟!! دلم گرفته از همه
میتونستم تصورش کنم که از پنجره به بیرون نگاه میکنه ....
به این ماه زیبا ...
همون ماهی که من میدیدم
ولی شرط میبندم که اون به شکلی که من میدیدم نمیدید
بسته به شرایط فکریته که چطوری از چیزهای مختلف برداشت بشه
برای تو فکر کنم که زهر باشه
برای من به شیرینی یک هلو !!!
این لحظهها رو دوست دارم با همه ناراحتیهاش، با همه اشکهاش، با تمام بارگناهی که به دوشم سنگینی میکنه!
« یا اخت ولی الله»
بیبی جان! چرا اسمت رو میارم، چرا وقتی که احساس میکنم که کسی بین ما نیست، چرا وقتی که خودم رو به تو خیلی نزدیک میبینم، چرا با اینکه بیشتر اوقات ازت خیلی دورم، باور کن ..... دلم هوای کوچههای کنار حرم و گلدستههای قشنگت و لرزه اندامم در اولین دیدار با تو میندازه؟
آره دورم ازت، خیلی ازت فاصله گرفتم. دوست نداشتم از پیشت برم! اما شاید الان یه 4 سالی شده باشه! یه روزی مثله همه روزهای خدا! اومدم پیشت. دعا کمیل رو میخوندن! با اینکه عجله داشتم که بیام تهران اما نمیتونستم حرکت کنم. گفتم میمونم پیشت باهات نجوا میکنم. و موندم و ازت خواستم که حالا که دارم ازت دور میشم، حالا که شاید کمتر به یادت گلدستههات و کمتر به فکر کراماتت باشم تو من رو فراموش نکنی!
«یا بنت فاطمه(س)» بوی مدینه و بقیع و بیکسی... وقتی میگم «یا بنت الحسن(ع)» احساس میکنم که غریبی، وقتی میگم« یا بنت الحسین(ع)» یاد مظلومیت و غربت کربلای جدت میافتم.
اما چه کنم که دل به تو بستم !!؟ میخوام یه حرفی بزنم که ممکنه به داداش رضا بر بخوره ؟
قربون ضامن آهوت برم! میدونم ناراحت نمیشه! داداشها خواهراشونو خیلی دوست دارن! اما این جمله گفتنش هم سخته. میخوام زود تمامش کنم اما همینطوری داره واسه خودش جملات متصل میشه. نمیخوام وقتی کسی میاد تو اتاقم اشک رو روی گونههام ببینه.
اما میگم معصومه جان! ......
آه خدای من! « عمه ولیالله» !!!
کسی که به او بیش از همه متوسل شدم. اما میگم تو رو بیشتر از رضات دوست دارم. تو بیشتر دستم رو گرفتی. تو بیشتر آبروم رو حفظ کردی! بازم بمون کنارم. نرو امروز. دوست ندارم داداشت غمات رو بخوره. داداش رضا کمرش میشکنه، وقتی خبر وفات تو رو بشنوه. مهربان خواهرم.
یا کریمه اهلالبیت ما ممکنه فراموشت کنیم، تو ما رو از یاد مبر. یه گوشه چشمی همیشه به ما داشته باش که دلامون در روزگار بیمهری و قساوت و سنگدلی محکم و قرص باشه.
بیبی جان با تمام وجود به داشتنت افتخار میکنم. و زیباترین جملهای که میتونم نثارت کنم اینه که بگم؛
«یا کریمه اهلالبیت» اشفعی لنا فی الجنه
جلوی نفسم را میگیرم تا هیچ وقت نه اینکه فکر سیاسی نکنم اما قلمم را برای اینکار به حرکت در نیاورم، برای اینکه میدانم«هوا بس ناجوانمردانه سرد است !!»
بیخوابی به سرم زده و ده خطی نوشته بودم، اندر احوالات خانم شیرین عبادی! برنده جایزه صلح نوبل!
اما طبق قولی که به خودم دادم و تجربه تلخی که در این باب داشتم به این نتیجه رسیدم که نوشتههام رو بچلونم .....
کجا بودم، آره !
همچین بگی نگی یه خورده از سکوت معنادار سرکار خانم عبادی در مقاطعی از اوضاع و احوالات سیاسی ـ اجتماعی دلگیر بودم که به نوشتهای از ابطحی برخوردم که یه جورائی حرف دلم رو زد! لینک وبنوشت رو هم اینجا گذاشتم تا اگه دوست داشتید بخونید.
خانم عبادی! میدونی که جامعه کنونی ما با نفسها و خم ابروان شما، خطمشی و افق آیندهاش را ترسیم میکنه!
خانم عبادی! شما فقط مسئولیت خود و خانواده خود را بر عهده ندارید، وظیفه شما روشنگری نیز هست، وظیفه شما آگاهی بخشیدن نیز هم.
شما سکوت میکنید، شما نگاه اندر سفیه میکنید، اما ما پابرهنگان در خموشی خود از سکوت شما غرق میشویم.
چه کنیم که باید با صحهصدر بیشتر به مسائل پرداخت و گاهی هم تحمل کرد که ببینی چه تصمیمی برایت میگیرند.
آفتاب یزد :
ممنوعیت تولید مانتوهای کوتاهتر از 110 سانتی متر!!!
اما نخواندم که گفته باشند که مانتوهای کوتاهتر از 50 سانتیمتر نیز تولید نمیشود!!!
طرح یک سئوال ؟
و ای دختران !! میدانید که آیا شما لباس میپوشید یا لباس شما را ؟!؟!؟
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصله رخوتناک دو همآغوشی ...
و من دوباره به آغوش تو بر میگردم. چشمانم در چشمان تو خیره خواهد شد
آری !!
زندگی شاید آن لحظهی مسدودیست که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد.
یاد شعر فروغ عزیزم میافتم! آن دخترک ایرانی، آن فروغ دلها!
ای شب از رویای تو رنگین شده .............. سینه از عطر توام سنگین شده
و بعد
لحظهای خاموش میشوم.
و دوباره به هوش میآیم ...
من یک دریچه میخواهم که از آن به ازدحام کوچهی خوشبخت بنگرم. و بعد با اینکه حالا میدانم که فروغ دیگر شعر نمیگوید، یکی از شعرهای قدیمیش را
«همه شب با دلم کسی میگفت
سخت آشفتهای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
میرود
میرود
نگهدارش»
میخوانم و دوباره به خواب میروم
نمیدونی چقدر بهت احتیاج دارم
.
.
.
آه، یادت باشه این یکی رو به من بدهکاری !
در حالی که دستخوش افکاری درباره تصوارتم هستم، در راهروهای پیچ در پیچ مغزم، بدون هدف به این سو و آنسو قدم بر میدارم، و در نهایت هیچ چارهای برای آن پیدا نمیکنم.
تنها زمانی که به خواب میروم آن تصورات به آرامی رنگ میبازد و ناپدید میشود.
و من دهان خود را زین پس میبندم، اما آن پرسش همچنان در سرم تکرار میشود که چطور میتوانم آن را از یاد ببرم ؟
گاهی تنها راه مبارزه، تسلیم است. و اکنون من از آسمان پر ستاره میپرسم: « اگر باید بدانم آنچه را که بر من میگذرد»، رو به خدایم میکنم و ادامه میدهم :« به من بگو آن چه را باید بدانم. نمیدانم که در گام بعدی چه باید بکنم، اختیار من دست توست.»
در نهایت بعد از یک روز کلنجار رفتن از رفتاری که غیر ارادی از من سر زده میگذارم همه چیز آنگونه که تو میخواهی، پیش رود.
بگذار پیش رود !!!
و من باید به این نتیجه برسم که هر آن چه هست، هست. و تنها کاری که میتوانم انجام دهم، ساکت ماندن است و تنها وظیفه تو بر جای ماندن....
در حال زیر و رو کردن فایلهای سیستمم بودم بدون اینکه بدونم دنبال چی میگردم. اما نا خودآگاه عکس سیاه و سفید هدیه تهرانی اومد جلوی چشمام.
به یاد آخرین فیلمی که ازش دیدم«چهارشنبه سوری» افتادم. از نوع و سبک بازی هدیه لذت میبرم. شاید به این دلیله که سعی داره که قالبهای پوچالی امروزین رو به آرامی از بین ببره و .... خیلی چیزهای دیگه که گفتنش فایدهای نداره و جز ملالت خاطر برای اکثریت مردها چیزی به جای نمیزاره.
هدیه پیر شده بود و دیگه اون شادابی و نشاط رو نمیشد در چهرهاش دید. اواخر سال هشتاد و چهار بود که با بعضی از دوستان و همکاران رفتیم به سالن سینمای حوزه هنری تا شاهد هنر نمائیش باشیم. اما هنوز زمان زیادی نگذشته بود که فهمیدم چقدر سخت و دردناکه که خلاصه بشی در قوس سینه و برآمدگی باسن و هم آغوشی با مردی که طالب زن دیگری است.