تبليغاتX
هوپا
حقیقتِ بودن


تنهایی‏‏ام بزرگ‏تر و شدید‏تر از تنهایی دیگران نیست. هر کس در درون خود، تنهاست و هر یک از ما معمایی هستیم. هر کدام در هزار پرده پنهانیم و تفاوت، میان تن‏های تنهاست. یکی آن را پنهان و دیگری آن را عیان می‏کند. صحبت کردن آسودگی می‏آورد و سکوت فضیلت به همراه دارد.


هر چند به نظرم «میان جمع، رنج تنهایی تشدید می‏شود» این یک واقعیت ملموس است. در کنار دوستان می‏گوییم و می‏خندیم اما در دنیای درونی خود ساکت و تنهاییم.


دریافتیم و خنده زدیم، نهفتیم و سوختیم.
هر چه با هم‏تر، تنها‏تر
از ستیغ جدا شدیم
من به خاک آمدم و بنده شدم، تو به بالا رفتی و خدا شدی


مه روی تو، شب موی تو، گل بوی تو دارد
گلزار جهان خرّمی از روی تو دارد


گردون که سراپای وجودش همه چشم است
پیوسته نظر در خم ابروی تو دارد


عاشق عشقم و دیوانه دیوانگی‏ام


آن چه بر ما می‏گذرد، آن چه دیدم و می‏بینم همه خشونت و قساوت و بی‏رحمی و ستم بود و هست، البته با یک مقدار اداها و نمایشات و الفاظ انسان‏مآبانه!!!

یاد این شعر «عین‏القضات» می‏افتم که :

« کعبه و بت‏‏خانه حجابند و بس
روی دلم سوی رخ یار کو ؟
قبله به دل گشت در این ره مرا
خیز بگو قبله‏یِ کفار کو ؟»


دوستی می‏گفت تفاوت قلب پسرها با دخترها میدونی چیه؟ یه خورده ژست آدم‏های متفکر رو به خودم گرفتم و با اینکه اون یک اپسیلون مغزم رو به هزار و یک سوراخ کشوندم، اما نتونستم جمله‏ای به زبان بیارم
بعد مثله بعضی‏ها برای اینکه خیال خودم رو و خودش رو راحت کنم از سر کنجکاوی گفتم نه! چه فرقی داره ؟
در جوابم گفت که :
قلب پسرها مثله پارکینگیه که هیچ‏وقت تابلوی ظرفیت تکمیل در آن دیده نمی‏شود. اما قلب دخترها مانند فرودگاهیست که مدّت ماندن یک هواپیما در آن بستگی به فرود هواپیمای بعدی دارد.
البته به صورت عامیانه‏اش تشبیه قشنگی بود اما من فکر می‏کنم همه‏اش اینطوری نیست.!!!!


مدتیست که فکر می‏کنم اگر کسی ما را درک کند، این فهم و درک به بردگی ما منجر خواهد شد.
شاید به بهای درک شدن‏مان، هر چیزی را بپذیریم
دوست دارم تازه‏های بیشتری از روح خود را بشناسم.


سیروس جان ، ظهر روز خاکسپاریت در استادیوم انزلی همه داد زدند «سیروس بیا اینجا»؛ ولی این بار تو درون جعبه چوبی و روی دست مردم به پیش آنها رفتی. وقتی احمدرضا عابدزاده خودش را به تو رساند و بغلت کرد و اشک ریخت همه داد زدند «قایقران،قایقران».
سیروس جان، تو در بین ما نیستی اما هنوز عکست روی دیوار تمام مغازه‏های شهر و یادت در قلب تمام آدم‏های نجیب شمال ماندگار شده است.
روحت شاد و قرین رحمت باد


در سال جدید چه بگویم؟
چه سخت است،
چه بگویم؟
نمی‏توانم خوب حرف بزنم، اصلاً قدرتش را هم ندارم
می‏گویند سنگ من عقیق است و الماس! همه کارم در طول ایام تعطیلات این بود که مطالعه کنم آنچه را قبلاً می‏خواندم. باور کنید که بیشتر از گذشته به آنها نیاز داشتم. از خلاصه نویسی‏های «پدر مادر ما متهمیم!» از « چه باید کرد؟» و ...
آری !! اینچنین بود که انگشتر فیروزه‏ را به کناری گذاشتم و یک انگشتر عقیق جایگزینش کردم تا شاید برایم آنطور باشد که می‏خواهم.
و گاه من در نوشتن چنین می‏شوم!!
چی داشتم می‏گفتم؟ افتادم توی این حرف‏ها! چه عادت بدی دارم، از این شاخه به آن شاخه می‏پرم، یکجا بند نمی‏آیم و نمی‏توانم سرم را بیندازم پایین و منظم و آهسته و پیوسته حرکت کنم.



نوروز بر همه ایرانیان مبارک باد